سایه‌ها و نگاه
وبلاگ محمد تهرانی ( عکس‌ها و نوشته‌های پراکنده)
16 خرداد 87 | June 05, 2008
» عکاسی صنعتی
Photo: Mohammad Tehrani عکس: محمد تهرانی

روی این جور عکس‌ها هم دارم کار می‌کنم. همه‌شان اینجوری و از جزئیات نیستند اما رنگ دارند.
5 خرداد 87 | May 25, 2008
» جنگل - شمال


عکس: محمد تهرانی Photo by: Mohammad Tehrani


آگوست 2004

3 خرداد 87 | May 23, 2008
» خرابْ ‌آوار

گفت نمی شود
گفتم می‌شود
گفت نه ، و طوفانی و بارانی و چه
هیچ نگفتم
گفت: زلزله
...
خرابْ ‌آوار ِ این کنج ِخراب
خراب ِ خراب ِ این خراب‌شده‌ام

27 اردیبهشت 87 | May 16, 2008
» عکاسی خلاق

عکس روی جلد مجله عکاسی خلاق شماره 13 و 14 عکس خوبی نیست. نوشته‌ي مدیر مسئول ( دوستم افشین شاهرودی ) تحت عنوان چنته‌ی مدیر مسئول البته جای تامل دارد. بلبشویی است . می‌گویید نه؟ خب می‌شود ثابت کرد. حوصله‌اش را ندارم فعلا . لازم باشد شستشو می کنم.
از آقای شاهرودی برای فرستادن مجله به آدرسم تشکر می‌کنم.از آقای امیرلویی هم.
جزاکم الله خیرا!
.........................
به مرگ همسر آقای دستوری در شماره اخیر عکاسی خلاق اشاره شده. خود دستوری هم در این مورد نوشته است. از این‌که نتوانستم به هیچ شکل تسلیت خودم را به او ابراز کنم شدیدا متاسفم. همینطور عذر می‌خواهم از همسر نیکول فریدنی و دیگرانی دیگر به دلایلی دیگر. نبودم من .

» هستی اما که

به‌طور شگفتی دستانم دراز شد و توانستم بگیرمت. حالا این‌جا کنار میز یا روی آن می‌نشینی و مرا نگاه می‌کنی یا فقط فکر می‌کنی . یعنی من فکر می‌کنم که فکر می‌کنی.
این‌جا به اندازه کافی جا هست . یعنی آنقدر هست که تو هم باشی ، منم باشم و این میز و خرت و پرت.
بی‌قراری نکن.
خب از قفس بزرگتر است. این را که نمی‌توانی انکار کنی. بیا این را بگذار دهانت. آب می‌خواهی؟ همین‌جا این کنار است. بنوش.
فردا نیستم می‌روم کالباس و نان فرانسوی بخرم و پیاز. گندم هم می‌خرم.، تو باش. در و پنجره‌ها را بسته‌ام تو هم که کلید نداری سعی نکن بروی . جز این که خودت را خسته و آزرده کنی حاصلی ندارد. شیشه نمی‌شکند.
حضور تو در تنهایی ِ من معجزه است. حالا تو داری فکر می‌کنی... راستی به چه فکر می‌کنی؟
خسته‌ام کرده‌ای ! از بس که سکوت و سکوت.
یادت می‌اید که گفتی روزی ....
من دستانم کوتاه است. حالا مهم نیست.....
گفتی روزی دوباره این‌جا خواهی بود؟
حالا که هستی. حالا خود ِ خودت که نه ، هستی اما که. نیستی؟

18 اردیبهشت 87 | May 07, 2008
» شب است


Photo by: Mohammad Tehrani     عکس از : محمد تهرانی

17 اردیبهشت 87 | May 06, 2008
» فقط یک بار نامه‌ای نوشته‌ام (1)


چه فرق می کند که کار چه کسی بود، خودم ، دیگری یا باد. مهم نیست این . در که هیچ حالا ، پنجره و هر چه روزن به هوای آزاد بود بسته است.

راستی چند سال می‌گذرد؟... آمدی روبروی من ایستادی و پرسیدی : آقا خودکار دارید؟

پرسیدم یادت هست؟ گفتی چه‌ را؟ گفتم هیچ . و تو از ماشین پیاده شدی و دویدی میان جنگل تا زیر باران خیس شوی و من توی ماشین ماندم و سیگاری روشن کردم و تو را نگاه کردم که شادمانه و سبکبال می‌دوی.

تو دوباره پرسیدی: اقا خودکار دارید؟

توی جاده که بودیم باران که می‌آمد دستت را که بیرون می بردی تا خیس شود و بعد آن را روی صورتت بگذاری و بگویی کاش تندتر ببارد و بگویی کاش همیشه ببارد و بگویی آهسته تر بران یا بگویی همین‌جا نگهدار تا به جنگل به زیر باران برویم ، اگر جای ایستادن نبود یا کمی تاخیر می‌کردم ، دلت می‌خواست همان لحظه در را باز کنی و بدوی زیر باران .
سبز بود همه چیز . سبز ِ آغاز بهار که پر از طراوت است و زندگی. سبز کودکی. تا انتهای انتهای جاده رفتیم. گفتی : انگار به بهشت رسیده‌ایم.

چه فرق می کند که کار چه کسی بود، خودم ، دیگری یا باد.

من هیچ‌وقت خودکاریا هر چه که با آن بنویسند نداشته‌ام.
پرسیدی یعنی هیچ وقت هیچ چیز ننوشته‌اید؟
گفتم چرا، فقط یک بار نامه‌ای نوشته‌ام و همین.


©2005 persian.kargah.com/tehrani. All right reserved.