25 فروردین 88 | April 14, 2009
»
یک پرتره
5 فروردین 88 | March 25, 2009
»
سال گاو
سال 1388 ـ سال گاو ـ چند روز پیش حلول فرمودهاند من چون دو ریالی ام کج است تازه افتاده.

یک عکس واضح تر از ایشان که سر مبارک را چرخاندهاند و و در حالیکه بدجوری به ما نگاه میکنند دمشان را هم تکان تکان میدهند.
19 اسفند 87 | March 09, 2009
»
برای اسی جان !
همانطور که نوشته بودی خواب بودم . خوابی طولانی و عمیق که گمانم سه شبانه روز طول کشید . بیدار که شدم دیدم دنیا را دارد آب میبرد و مرا خواب. فکر کردم که هنوز همهاش را که نبرده پلیس هم که بیداره. پس بیخیال . یک نخ سیگار از سر کوچه خریدم ، دود کردم و باز خوابیدم . این بار خوابم بیشتر طول کشید . شاید چهار شبانه روز. شاید هم یک هفته. بیدار که شدم ، فکر کردم اینترنت را بزنم. زدم. تو آمده بودی باز .
اسی جان ! برای این که " واقعا منتظر نمانی تابدانی چه میکنم" ، دستم را برایت رو میکنم. فقط برای تو. چون دیگران نمیدانند قضیه چیست لاجرم فقط برای تو رو میشود دستم ، تا اینقدر مثل آدمهایی که .... دارند ، تند و تند نیایی و ننویسی که : " منتظرم ببینم چه میکنید و البته میدانم که هیچ کاری نمیکنید ، پس بخوابید که آقا پلیسه بیداره " .
من میدانم زیاد که منتظر بمانی ممکن است خیلی بیشتر اذیت شوی و کارت به بخش ارولوژی بیمارستان بکشد و من راضی نیستم به این ، حتی اگر اسی باشی . پس خوب گوش کن یعنی بخوان که چه میکنم:
ابتدا می روم هفت هشت شبانه روز دیگر می خوابم بعد ، زرهام را از توی بغچه در میاورم ، زوبین و شمشیر و کمان و نیزه را هم برمیدارم ، سوار بر اسب کهر میشوم و میروم سراغ همانها. تو هم که همان دوروبر پیش همانهایی . پس سلاح برمیکشم و چنان میکنم که خروش از خم چرخ چاچی بلند شود.
فقط یک خواهش دارم اسی جان ! یکجوری بهایشان برسان تا نامردی نشود و آنها هم آمادگی لازم را داشته باشند.
خب این هم برای این که بیش از این منتظر نمانی و حرص نخوری و بدانی که من غیر از این قلم ِ قزمیت اسلحهی دیگری هم دارم.
نوشته بودی که چون نظراتت را منتشر نمیکنم یکی از سانسورچیهای بزرگ دنیا هستم .
ببین اسی جان ! خدا وکیلی خودت کلاهت را قاضی کن و ببین من سانسورچی هستم یا کسی که اسم خودش را سانسور میکند ؟ یکذره انصاف هم بد نیست بهخدا. خیالت تخت اگر صد تا کامنت دیگر هم بگذاری من چون وقتم را از توی جوی آب نیاوردهام احتمال دارد بخوانم اما به جان فیلیپ ( ابوی را عرض میکنم ) منتشر نمیکنم .
آن زمان ها اسی ِ اصلی که تو با نام او مینویسی با نام خودش مذاکره میکرد یا میجنگید و میکشت و آتش میزد. خلاصه هر کار می کرد خودش بود و پنهان نمیشد و نقاب نمیزد. یعنی نمیترسید . پس تو چرا باید بترسی؟
...................
پی نوشت : آقای اسکندر عزیز! لازم است از شما عذرخواهی کنم که در این مطلب کوتاه با این که شما در کامنتهاتان مرا جمع میبندید و شما خطابم میکنید ، خیلی خودمانی نوشتم. برای شما آرزوی موفقیت و صبر دارم.
خدانگهدار
..........................
برای بیشتر دانستن در مورد آقای اسکندر روی علامت زیر کلیک کنید
++
30 بهمن 87 | February 18, 2009
»
فوق فوقش هشتاد
چند ماهی است با شخصیت جالبی آشنا شدهام . توی اینترنت و از راه کامنتهایی که برایم با اسم مستعار میگذارد ( شاید بهتر باشد اینطور بنویسم که با شخصیت پنهان آدمی که از نزدیک میشناسمش آشنا شدهام. دلیلش را در ادامه خواهم نوشت.)
حیف که زندگی فرصت چندانی در اختیار آدمی نمیگذارد تا همهی چیزهایی را که تجربه میکند بنویسد . خیلی خیلی که فرصت داشته باشیم ، شصت ، هفتاد یا فوقش هشتاد و فوق ِ فوقترش نود و صد. تازه اگر شانس بیاوریم و خیلی زودتر از این سنین ( به دلیل تصادفات جادهای و غیر جادهای، آلودگی هوا ، ترافیک و سرو صدا و شلوغی ، و هزار کوفت و زهر مار دیگر که این روزها مدام به آمارشان اضافه شده و میشود و استرس میزاید ) به رحمت الهی نرویم .
کوتاه ازو مینویسم. ایشان چندین اسم دارد. تازگیها اسم خودش را گذاشته اسکندر مقدونی ! اگر باور نکنید، حق دارید. من هم ابتدا باور نمیکردم اما بعد که چندین بار با حیرت اسمش را که به لاتین نوشته بود خواندم ، باورم شد.
اسکندر مقدونی را بر اساس شواهد بسیار بسیار روشنی که ناخواسته در کامنتهایش بهدست میدهد ،میشود حدس زد که کیست، بعضی موارد فنی ساده و غیر سادهی اینترنتی هم به این حدس و شناخت کمک میکند . وی اصرار دارد که من ( یعنی اینجانب) فقط وعده میدهم و علیرغم آن که به صراحت مطالب زیادی در زمینهی مورد نظر ایشان نوشتهام ، باز هم بنویسم . بله وعده دادهام که بیشتر و صریحتر بنویسم اما وقتش را خودم تعیین میکنم و تحریکات ایشان بر من اثر ندارد. این را نوشتم تا ایشان دوباره به خودش زحمت ندهد تا با اسم دیگری و این بار مثلا " چنگیز خان مغول " کامنت مشابه دیگری بگذارد.
پی نوشت : نوشتهی این پست را به دلیل کامنتی که اسکندر مقدونی گذاشته بود و منتشرش نکردم ، مقداری تغییر دادم .
27 بهمن 87 | February 15, 2009
»
بیندازمش توی دریا
خواهی فهمید در آینده . همانطور که من خواهم فهمید. سؤالهایی از این دست بی پاسخ نیستند. نه اینکه مثل دو ضربدر دو راحت باشند اما میشود پیدا کرد و دانست که چی بود ، چی هست ، چی نبود، چی نیست. و از این قبیل.
من اصولا گاهی فکر میکنم .( گاهی را در این مورد خاص میگویم . فکر که همیشه هست هی .)
راستش را بخواهی من آدم خوبی نیستم. یعنی اصلا حوصلهی خوب بودن ندارم.
خوش به حال آنها که خوبند یا بلدند خوب باشند
من بلد نیستم من همینم .
آدمی که بلد نباشد قاعده را و بازی را ، که خودش باشد، کلاهش خیلی پستر از معرکه است.
تو کمی ، فقط کمی ، بلد بودی . من اصلا بلد نبودم ، بلد نیستم .
من گول خوردم . زندگی مرا گول زد. بگذریم از این که همهی آدمها گول زندگی را میخورند اما گول داریم تا گول .
خب تا اینجای کار که هیچ. بعد از این میخواهم سر زندگی را کلاه بگذارم. یک کلاه گنده. تا به حال او به من میخندید حالا من برای او گریه میکنم ، میدانی ؟ من همیشه گریه کردهام. گریه را دوست دارم . شاد میشوم گریه که میکنم. بعد قهقههای سر میدهم تا کجا !
ببین ! من حالا حالا ها هستم . حالا حالا ها گریه میکنم ، حالا حالا ها قهقهه میزنم
خندهدار است زندگی. از این که بعضی جدیاش میگیرند تعجب میکنم.
این جملهی پرانتزی را اگر بهعنوان یک راز نگه داری برایت میگویم : ( من هم تازگیها میخواهم زندگی را جدی بگیرم ، بعد که دید خیلی جدی اش گرفتهام ببرمش شمال ، مثلا نوشهر یا رامسر یا آمل یا انزلی و بیندازمش توی دریا.)
|