7 اسفند 88 | February 26, 2010
»
یاوهترین حادثهی تاریخ
خلوت جديدم اتاقی است بسيار كوچك .شايد به اندازهی سلول زندانيان .اين جا به لطف زندانبان يك كامپيوتر دارم . هر وقت بخواهم مي توانم از سلولم خارج شوم يا نشوم . مثلا بروم داخل شهر نمایشگاهها را ببینم یا بروم سینما ، کتابفروشی ، تآتر ، كافي شاپ سینما آزادی .اما همين خلوت ِ خود خواسته را ترجيح مي دهم به آزادی. به زندانبان سپرده ام كه نيستم. او هم به همه همين را مي گويد . خواهش کردم چند باکس سرطان بگیرد که گرفته و خاطرم از این بابت آسوده است و مجبور نیستم خلوت را رها کنم و هربار بروم بقالی یا کیوسک روزنامه فروشی که از سر ورویش زردی میبارد. تصمیم میگیرم قدم بزنم. خیلی زود سرم به ديوار مي خورد .بر مي گردم باز ديوار است . همه طرف و آسمان ، همه جا دیوار است.
روزها را به دیوار سلول خط میکشم . 365 تا که شد یک ضربدر میگذارم که یعنی یک سال. نمیدانم چند ضربدر شده تا به حال . نشمردهام .نمیدانم الان چند سالهام. فقط میدانم از آغاز یاوه ترین حادثهی تاریخ با هر خط با هر ضربدر دورتر شدهام. نمیدانم تا حادثه نهایی، تا فرجام، چند ضربدر دیگر بر دیوار این اتاق باید بکشم.

آگهی :
26 بهمن 88 | February 15, 2010
»
زایش ِ نم نم گرگها
میگویند وقتی هوا آفتابی است و همزمان باران میبارد وقت زاییدن گرگهاست. دوربینم را در آوردم از چیزی عکس بگیرم که گرگها شروع کردند به زاییدن. البته نم نم .وقتی که آنها نم نم کار خودشان را میکردند من هم داشتم فکر میکردم چقدر سخت شده "همه چیز". از نوشتن بگیر تا عکس گرفتن تا حتی قدم زنان رفتن تا پارک. غیر از سخت صفتهای دیگری هم دارد این "همه چیز" که من بلد نیستم آن صفتها را و به جایش میگویم یکجوری شده ، یا مثلا ناجور شده ، نافرم شده. مثل ِ دِفرمه در عکاسی. آن هم با لنزی که زاویهاش خیلی باز است، آن هم از فاصلهی نزدیک. اصلا از کجا معلوم که همین لنز زاویه باز است که واقعیت را نشان میدهد و این چشم ماست که به اشتباه همه چیز را صاف و میزان میبیند؟ از کجا معلوم که تیر چراغ برق عمود است؟ یا من واقعا همین شکلی هستم که آینهی صاف و مسطح نشانم میدهد و آنطوری نیستم که آینه محدب یا مقعر میگوید ؟ از کجا معلوم آن یکی راست میگوید و اینها دروغ؟
اصلا چرا فکر میکنیم چشم ِ ماهیها یا مارمولکها یا گاوها آن چه را که میبیند نزدیکتر به واقعیت نیست؟ حالا چون ما حیوان ناطقیم هر چه میبینیم و هر چه میگوییم همان است؟ ما هم حیوانیم دیگر، فقط حرف میزنیم.
این را از نگاهشان ، نگاههایشان میفهمم. گویی مرا با لنزی که زاویه خیلی بازی دارد و به آن میگویند Fish eye میبینند. احتمالا درست میبینند اما فکر میکنند غیر طبیعی است. غیر طبیعیام. بههمین دلیل بود شاید که یک روز صبح که از خواب بیدار شدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. بیمارستانی که فرق داشت و این در نگاه اول به چشم میآمد. از اتاقم بیرون آمدم. چند نفری با سرهای تراشیده و با نگاهی مبهوت ، خیره به ناکجا توی راهرو قدم میزدند.
ساعت ملاقات کسی که آن زمان به شکل پری میدیدمش با لباسی به رنگ ارغوان به عیادتم آمد. سخن نگفت. دستم را گرفت و بدون این که کسی متوجه شود از حصار گذراند و به خیابان آوردَم . بعد دیگر نبود. دیگر پری نبود. هیچوقت پری نبود. این را بعدا فهمیدم.
دوربین را دوباره برداشتم و زدم به کوه . رفتم به کویر. به کنار دریای جنوب. به جنگل شمال. به همه جا.

توی دشت صدای زوزهی گرگهایی میآمد که داشتند نم نم میزاییدند. باران را همیشه دوست داشتهام حتی وقتی گرگها زوزه میکشند و زیاد میشوند. زوزه میکشند و زیاد میشوند. هی زیاد میشوند.
آگهی
24 بهمن 88 | February 13, 2010
»
ای نامه که میروی به سویش...
خدمت پسر عموی عزیز تر از جانم سلام ! ملالی نیست جز دوری شما . این جا همه چیز الحمدلله به خیر و خوشی گذشت و می گذرد یعنی تمام شد و رفت پی کارش و خوشی و خوشبختی همه جوره فراهم و اوضاع بر وفق مراد است.عیال محترمه و خانم والده را سلام رسانده و دَدی را از طرف من ببوسید.
نمی دانم چند روز طول میکشد تا این نامه بهدستت برسد. باید تمبر بخرم بچسبانم و بیندازم توی صندوق. همین صندوقهای زرد. خلاصه اگر دیر رسید و اگر به سبک ما قبل پست برقی می فرستم پوزش میخواهم. راستش خودم هم دلم برای قلم و کاغذ تنگ شده بود. خدا پدر گوگل را بیامرزد که دکانش را تعطیل کرده. او هم تعطیل نکرده بود با اینترنت این جا که مدتی است به روایتی با نفت و به قولی دیگر با ذغال سنگ یا گاهی هیزم کار می کند ، چندان توفیری نمی کرد.
پسر عموجان ! همراه این نامه چند بسته سبزی قورمه و سبزی پلو و چیزهای دیگر میفرستم تا عیال بپزد و نوش جان کنید. خانم جان میگوید اگر مدام غذاهای بلاد کفر را بخورند دچار سوء هاضمه شده و گلاب به روتان میشود.
راستی شما که آنجا هستی پرس و جو کن ببین بستن گوگل کار انگلیس هاست یا چه. این جا شایع کردهاند که گوگل را کماندوهای چینی هک کردهاند. من که فکر می کنم عمرا بتوانند و هر چه هست بین خود گوگل و انگلیس هاست.
زیادتر از این لِفت نمیدهم و به قول آنوقتها زیاده عرضی نیست.
ای نامه که میروی به سویش
از جانب من ببوس رویش
آگهی:

13 بهمن 88 | February 02, 2010
»
هدیه تهرانی +پس لرزههای زلزله+ کامران عدل+ اسفندیار
فکر میکردم دیگر زلزله و پس لرزههای آن تمام شده اما با گذر از کنار کیوسک روزنامه فروشی فهمیدم نشده. روی جلد مجلهای عکسها و نوشتهای دیدم که فهمیدم ماجرا پس لرزه دارد هنوز.
چند هفته پیش پاسخ کامران عدل به نوشتهی محسن راستانی را (http://www.akkasee.com/news/13869/ ) که در مورد نمایشگاه عکس هدیه تهرانی با عنوان " گناه او معصومیت اوست" نوشته بود ، در روزنامه اعتماد خواندم. کامران عدل و ابتدای مطلبش: "نمایشگاه هدیه تهرانی زلزلهای به پا کرد که تهران را لرزاند" !
نه فقط به خاطر این جمله اش بلکه به دلیل موارد دیگری که در مطلبش آورده بود (و من با بعضی از آنها خیلی هم موافق بودم ) کلی خندیدم. زلزلهای که در ابتدای مطلب نوشته بودم برگرفته از همین نوشتهی عدل بود.
لینک نوشتهی عدل را فردا پس فردا پیدا میکنم و برایتان می نویسم تا اگر نخواندهاید، بخوانید و کمی تا قسمتی و احیانا شاید هم بیشتر یعنی خیلی بیشتر بخندید. [ لینک نوشته کامران عدل که زودتر پیدا کردم: http://www.etemaad.ir/Released/88-10-26/189.htm ]
مجلهای که ابتدا به آن اشاره کردم را فردا میخرم تا دقیقتر بدانم موضوع چیست و احیانا برایتان چیزهایی بنویسم. البته نوشتهام ربط زیادی به نمایشگاه هدیه تهرانی نخواهد داشت. اگر میخواستم من هم در زلزلهی مورد اشاره کامران عدل مشارکت کنم یا به آن دامن بزنم زودتر از این حرفها این کار را کرده بودم. اما موضوع از چنان اهمیتی برخوردار نبود که بخواهم در موردش بنویسم. این که هر کس میتواند عکاسی کند و نمایشگاه بگذارد بدیهی است اما بعضی موضوعات دیگر این گونه نیست که آنها هم با توجه به جمیع شرایط این روزها (از هر لحاظ که فکر کنید) عجیب و غریب نیست. بلکه خیلی هم طبیعی است. برای همین ننوشتم. دوستم میگوید خب اشتباه میکنی. میگویم من اصولا به مواردی ورود نمیکنم . اما او هی دارد مرا تشویق می کند که ورود کنم.
..............................
روی جلد مجلهای که اشاره کردم با حروف نسبتا بزرگی نوشته بود " اسفندیار رويین تن " بعد چند عکس از از او( اسفندیار) و هنرمندان ستاره ی کشورمان گذاشته بود و خبر داده بود که که اسفندیار رويين تن این اشخاص را هم به حضور پذیرفته ، مثلا گلزار را یا مهناز افشار را و اینها. من از این که هنر و هنرمندان تا این حد مورد توجه هستند خیلی و زیاد بسیار خشنودم. به راستی که هنرمندان را قدر مینهند ، من خیلی خوشحالم برای هنر و هنرمندان. خوش به حالتان !
....
فکر می کنم قسمتی از مطلبی را که میخواستم بعدا بنویسم در پاراگراف قبل نوشتم. یعنی از دستم در رفت. حالا تفصیل احتمالی آن بماند برای بعد از خرید آن مجله .
این لینک را هم ببینید بد نیست: http://www.mehrnews.ir/newsprint.aspx?newsid=1012564
...............
توضیحی در مورد مطلب پیشین این وبلاگ:
سایز عکسی که همراه مطلب پیشین آمده بود 380 در 380 پیکسل بود اما در کد برنامه 500 در 500 تعریف شده بود و همین عکس را خراب کرده بود. آن را اصلاح کردم. نتیجه دور بودن از کارگاه و موارد فنی خیلی ساده همین میشود دیگر.
آگهی :

11 بهمن 88 | January 31, 2010
»
پرتره کفاش دوره گرد - امامزاده داوود
دقیق یادم نیست، اما احتمالا داشته اعتراض میکرده که چرا عکس میگیرم آنهم با آن تیغ بران که چرم را مثل کره یا پنیر میبرد. شاید هم اعتراض نمیکرده و احتمالا داشته قصهای را به شیوه خالی بستن یا نبستن برایم تعریف میکرده. این را به این دلیل میگویم که در آرشیو چند عکس دیگر ازو دارم. البته توی این یکی با لنز زاویه باز تقریبا رفته بودم توی بساطش و نزدیک صورتش. حالا اگر خدای ناکرده با تیغش خطی روی صورتم میانداخت چه میبایست میکردم؟ ! در عکاسی مستند اجتماعی مهم این است که اگر خط روی صورتتان انداختند چه کنید!
در مستند اجتماعی باید به سوژه نزدیک شد ، حرف زد توجهش را جلب کرد و دوست شد با سوژه تا هم شناخت بیشتری حاصل شود هم تا آن موقع نور مناسبی فراهم آید . اما بعضی وقتها هم هیچ جوری راه نمیدهد. و از سوژه هم نمیشود گذشت حالا به هر دلیل ، در این صورت است که باید فکری به حال تیغی کرد که که چرم را مثل پنیر میبرد.

آگهی :
7 بهمن 88 | January 27, 2010
»
آگهی: کلاسهای تدریس عکاسی
آموزش خصوصی عکاسی :
پرورش دید و نگاه عکاسانه ، نقد ، تحلیل و شناخت عکس
کلاسها عمدتا برای افرادی است که فنون و تکنیکهای لازم عکاسی را در دانشگاه یا به شکل تجربی آموختهاند اما افراد مشتاق و علاقهمند و مستعد که قبلا آموزشی ندیدهاند هم میتوانند آمادگی خود را برای آموختن عکاسی اعلام کنند . پس از انجام مصاحبه به دلیل محدودیت از بین افراد تعدادی انتخاب خواهند شد.
افراد منتخبی که هیچگونه آموزش فنی و تکنیکی عکاسی ندیدهاند در این زمینه آموزش خواهند دید.
داوطلبان به آدرس mtehrani@gmail.com ای میل بزنند و موضوع یا Subject ای میل خود را "حتما " Amoozesh بنویسند در غیر اینصورت ممکن است ایمیل ایشان دیده نشده و پاسخی دریافت نکند. نوشتن شماره تلفن تماس به همراه نام و فامیل ضروری است.
کسانی که قبلا آموزش دیده و تجربه عکاسی دارند ضمن ذکر سابقه عکاسی 3 نمونه تک عکس و یا یک مجموعه عکس را در فرمت JPG ارسال کنند.
شهریه کلاسها طی مصاحبه به متقاضی اعلام میشود.
27 دی 88 | January 17, 2010
»
فقدان تاسفبار بهمن جلالی
من بهمن جلالی را دوست میداشتم با همهی خاطرات بیشتر شیرین و کمتر تلخ که خب تلخها کیفیت بالاتری داشتند. خاطرات شیرین بیشتر شخصی بود . یادم نمیرود سفر به یکی از شهرها به همراه او و دوستانی دیگر برای داوری جشنوارهای . او تا آنجا که خاطرم هست داور نبود و میهمان بود.
چند باری به خانه یا دفترش رفتم و گپ و گفت داشتیم
جلالی در خلوت شیرین بود . حرفهایش به دل مینشست. خودش بود. خوب بود و دوست داشتنی. در جمع هم خیلی اوقات چهره دوست داشتنی اش را میشد دید.
خاطرات تلخ اما کمتر شخصی بودند.
تلخها به حرفهایی که او دربارهی بعضی مسایل جامعه عکاسی میزد برمیگشت ، عمدتا منطقی در حرفهایش و بعضی اقداماتش نمیدیدم. وقتی میخواستم کانون عکاسان همراه را راه بیندازم همان ابتدا موضع گرفت. فقط او نبود دیگرانی هم بودند . چرایش بماند برای بعد.
یکی دو مطلب نوشتم در انتقاد از حرفها و مصاحبهها و اقدامات یکی دو سال اخیرش که در زمان حیات او در کارگاه یا در همین وبلاگ منتشر شد.
بگذریم ازتلخیها و بگویم که نقش مثبت او در جامعه عکاسی ما کم نبود. فقدان او برای همین نقش و آن زمان که خود ِ خودش بود و دوستداشتنی ، برای من و بسیاری دیگر از افراد جامعه عکاسی دردناک است. قطعا همچو او را( آنگونه که بود) دیگر نخواهیم داشت.
مرگ او را به سرکار خانم رعنا جوادی ، و جامعه عکاسی تسلیت میگویم.
|